سيد على اكبر برقعى قمى
41
كاخ دلاويز يا تاريخ شريف رضى ( فارسى )
صله ميپذيرند بار سوم آن را فرستادم و گفتم شريف رضى آن را ميان ملازمين و طلاب علم قسمت فرمايد و حالى طبق را بردند كه طلاب علم پيرامونش بودند شريف رضى همين كه پيام مرا شنيد گفت اينان خود حضور دارند هر كدام كه ميخواهند بردارند يكى از آن ميان برخاست و يكدينار از طبق برگرفت و پارهء از آن را جدا كرد و برداشت و بقيه آن را ميان طبق افكند شريف رضى از او پرسيد چرا چنين كار كردى گفت شبى چراغم خاموش گرديد و خازن نبود كه از او بگيرم ناچار از روغن فروش روغن چراغ گرفتم اكنون اين پاره دينار را برگرفتم براى آنكه عوض روغن او را رد كنم شريف رضى بيدرنگ فرمان داد كه به شماره طلاب كليد تهيه كنند و بهر يك كليدى دهند تا هر آنگاه كه بخزانه حاجت پيدا كنند خود آن را باز كنند و بردارند و منتظر خازن نباشند و هزار دينار را باز پس گردانيد اكنون بنگر كه كدام يك از شريفين باكرام و تعظيم سزاوارترند . شريف رضى براى طلاب علم خانه مخصوصى معين كرده و آن را دارالعلم نام نهاد و تمام حوائج ايشان را خود فراهم مينمود چندانكه به هيچ چيز نيازمند نباشند و اين قسمت را در جاى خود خواهم نگاشت . مكانت و منزلتى كه شريف رضى در نزد خلفا و سلاطين داشت تنها از جنبه وفور فضل و علم نبود بلكه براى فضائلى بود كه روحش را پيوسته عظمت ميبخشيد و شخصيتش را مكرم مينمود و همان عظمت نفس شريفش بود كه حتى در شاعرى او را مقامى ارجمند بخشيد كه هيچيك از شعراء بدان مقام نرسيدند و اين خصلت خاص شريف رضى است كه براى هيچ ممدوحى قصيده نخواند تو گوئى مدحت ارباب حقوق را فريضه ذمه خود ميداند ليكن انشاء قصيده را براى ممدوحين ننگ ميشمرد و بيرون از كيش و آيين انسانيت كه آميخته با عزت نفس است و شگفت اينست كه با همه قصايدى كه پرداخته يك شعر ديده نميشود كه در آن چيزى طلب كرده باشد در صورتى كه كمتر شاعريست كه در